تبليغاتX
دفتر خط خطی ستاره

دفتر خط خطی ستاره

چرت و پرت های مغز من:

امروز نشسته بودم پای تماشا خانه ( سینمای کودک و نوجوان شبکه 5). داشت یه کارتون میداد درباره ی آینده ی آدما. روزی که آدما به وسیله ی دست سازه های خودشون دارن منقرض میشن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
به این فکر افتادم که روزی که ژول ورن داشت کتابای تخیلی خودشو مینوشت هیچ وقت فکر میکرد که همه ی اونایی که نوشته واقعا اتفاق  بیوفته؟!
حالا فکر کن اینا هم اتفاق بیوفته.

حالا به این فکر کن که یه روزی دیگه مرزی برای کشورا نباشه.

یه روزی وطن میشه کهکشان.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

احتمالا بالا شهری ها یا به قول خودمون خیلی مایه دارا میرن توی سیاره هایی که آب و هوای بهتری داره و نزدیک خورشیده.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ملت با سفینه راه میوفتن مثلا از عطارد میرن به نپتون خونه خاله!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اگه اون موقع گشت ارشاد بخواد مستقر شه باید یه پایگاه هوایی نامحسوس بزنه... چون تا بخواد گیر بده با سفینه میتونی فلنگو ببندی!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

یه کامپیوتر همیشه به مچ دستت میبندی میری بیرون به جای ساعت و نقشه و چت روم و .. استفاده میکنی.

تا اون موقع مدارس تعطیل میشه.. به جاش همه ی اطلاعات بروز شده رو میریزن رو یه هارد یا هر چیز دیگه ای میفرستن تو مغزت.( ایول .. چه حالی میده)خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

فکر کن شاید تا اون موقع راز جاودانگی دنیا هم پیدا بشه ... اون وقته که همه فقط زنده اند و ... میگذرانند.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اگه اون موقع بخوای یه داستان عشقی بنویسی دیگه نمیگی عاشق به معشوق گل داد یا حلقه داد
 میگی یه کامپیوتر با حجم 3 سانتی متر مکعب داد و بله رو گرفت.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حیف که بی نهایت طلبی بشر تموم نمیشه!!  اگه بخوای ادامه بدی حالا حالاها الافی.
پس    پایان

 


 

نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه 1387/06/05 ساعت 22:35 | لینک ثابت |

آقا نميدونيد چه خبر بود
بذارين از اينجا شروع کنم
ما يه همسايه داريم از اون مذهبياي ....
خانومه يه چشمي
آقاهه و پسراش هم تا آدمو ميبينن ديوارو نگاه ميکنن ميگن
"سلام عليکم"
ما گفتيم اينا آدما ي مذهبي هستن ولي خانواده خوبين
ساکتنخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
صداشون در نمياد
مودب هستن
خلاصه
.
.
.
نشسته بوديم با پدر محترم  جدول حل ميکرديم
(البته بابام ميگفت من مينوشتم....)خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
يهو صداهاي مهيبي به گوش رسيد خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
اول فکر کردم تو ساختمون يکي با همسرش دعواش شده
بعدا گرفتم که همون همسايمون چه بد جور تو کوچه با يکي دعواش شدهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
جاتون خالي 50 نفر اين يه نفرو نگه داشته بودن
خانومشم هي جيــــــــــــــغ ميزد
آخه نميدونم از کجاي پارکينگ يک فروند دسته بيل برداشته بود
ميخواست به قصد کشت طرفو بزنهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
آقا زدنِ طرف به جهنم
نميدونيد چه فحشايي ميدادخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
منم که کنار برادر محترم خودم، يعني کنار mr سام واستاده بودم دم پنجره
اين فحش ميداد من سرخ ميشدمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
     سام کلشو مي خواروندخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir
هيچي ديگه همسايه ها معرکه رو تعطيلش کردن
تازه من رفته بودم تخمه آورده بودمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ن1) همون نتيجه ي معروف که روي ظاهر افراد نميشه قضاوت کردخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

ن2) سعي کنيد موقع دعوا نگاه کردن کنار پدر و برادرتون وانستيد
کنار خواهر يا مادر باشيد تا در هنگام فحش دادن طرفين دعوا سرخ نشيد

ن3) براي حفظ امنيت، هر چي دسته بيلو آهن پاره تو پارکينگ خونتون هست
برداريد آفرین!خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

راستي ما که آخرش نفهميديم دعوا سر چي بود شما فهميديد؟؟؟؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نوشته شده توسط ستاره در جمعه 1387/05/25 ساعت 13:31 | لینک ثابت |

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irصفحه ی ۵ سانسور شدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه 1387/05/24 ساعت 20:23 | لینک ثابت |

شــــــــــــــــــــــــــــاید

نمیدونم چرا اومدم بنویسم
خوب........
یه نفس عمیق بهم کمک میکنه که خاطرات این چند روز که نبودم یادم بیاد .
خوب از کجا شروع کنم؟
ok...گرفتم....از تابستونو هوای گرمش
از کلاسای حسابانو فیزیک

شاید بهتره از مانتوی کوتاه خشگل خودم بگم که هر وقت میپوشمش تو خیابون جدّ آبادم میان جلو چشام
از بس که ملت نیگام میکنن....( موضوع مانتو کلیشه ای شده، بی خیالش)
شاید بهتره از آخرین کتابی که خوندم حرف بزنم

شاید از آخرین تاتری که رفتم، اسمش دراکولا در کافی نت بود

شاید از آخرین پیک نیکی که رفتم، با همکارای سام، دم در ورودی چیتگر
        آقا پلیسه نگهمون داشتو به سام گفت:" این خانوما با شما چه نسبتی دارن؟"
و
شاید هم از خنده ی قایمکی خودم جلوی آقا پلیس بگم

شاید از رویاهای خودم بگم که دوست دارم مهندسی هوا فضا بخونم

شاید از هنرمند مورد علاقه ی خودم بگم که اسمش کیوان ساکت اف هست

شاید از ادبیات فارسی بگم که واقعا چقدر شیرینه!!

شاید شما شاکی شدیو بخوای کلمه ی "شاید" رو از همه ی لغت نامه های فارسی
حذف کنی!!

شاید یه روزی بیاد که منم شجاعت پیدا کنم و وقتی چیزی واسه گفتن ندارم رو راست بگم
تا اینقدر مجبور نشم چرتو پرت سر هم کنم!!!!!!!

بهتره از برنامه ی امروزم بگم:

شاید شب زنگ بزنم به ساحل(خواهرم) یه کم باهاش دردودل کنم

شاید یه کم تست فیزیک بزنم گرچه همین الانم شبیه آزمونای قلم چی شدم

شاید بگیرم تخت بخوابم، بی خیال زندگی....

شاید بشینم فیلم "کلاغ پر" رو برای هفتادمین بار ببینم

شاید بهتره اینقدر رو اعصاب شما راه نرم

شاید .....(ok بابا ...چرا شاکی میشی؟..نمیگم خوب)


                                                                                    شاید پایان....
شاید تو نظر بدی؛ شاید..

 

 

نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه 1387/05/16 ساعت 15:58 | لینک ثابت |

چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو

 پس چرا نیستی پیشم؟ نگاه خیس تو کو؟

گوش گوش دوتا گوش ، یه دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو ، یادم تورا فراموش

 چوب چوب یه گردن ، جایی نری تو بی من! دق می کنم میمیرم ، اگه دور بشی از من

دست دست دوتا پا ، یاد تو مونده اینجا یادت میاد که گفتی ، بی تو نمیرم هیچ جا

من؟ من؟ یه عاشق، همون مجنون سابق...

نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه 1387/05/10 ساعت 21:2 | لینک ثابت |

ماسوله

جاتون خالي

رفتيم ماسوله.

با همکاراي شرکت سحر و سام.

با تور رفتيم. تو اتوبوس با يه اکيپ غريبه افتاديم.

جان شما خل بودن، تازه همشون آب شنگولي زده بودن اومده بودن...باور کن!!
تو راه فقط ملت زدن و رقصيدن( البته به استثناء من، بچه خوبي شده بودم .. نرفتم وسط)
همه پسراي اون يکي اکيپه موهاشون اين طوري بود |||||| و براي سام سوالي پيش
اومده بود که:
" اينا پس کله رو چه جوري صاف نگه ميدارن؟" ( سوال کنکور سال ديگستا!!)

راستي از تو اتوبوس عکس گرفتم ...گذاشتم اون پايينه..

رسيديم ماسوله. ساعت 2 بعد از ظهر.
تا 5 بيشتر نمي تونستيم بمونيم. سام و پسر داييمو 2 نفر ديگه + من رفتيم تو قهوه خونه.
سام و بقيه رفتن تو کار قليون و من رفتم تو کار بستني!!
خوشم اومد تو راه برگشتنه از پسراي اون اکيپ اومدن و سام و پسر داييمو بلند کردن و بالاخره
اينجانب رقص داداشمو ديدم!!

اين سفر براي من چند نکته ي آموزنده داشت:

1) من فهميدم رو قيافه افراد نبايد قضاوت کرد و اون اکيپه اصلا هم خل نبودن!!

2) اين يکي نکته از اولي مهمتره، اونم اينکه من فهميدم ميتونم از ساعت 4 صبح تا 5 بعد از ظهر
 دستشويي نرم( منظورم "نروم" ميباشد ) بدون سوتي دادن يا ....
خوب ما اينيم ديگه....

3)من فهميدم که گنجايش معده ي من هميشه بيشتر از اوني بوده که مي خوردم..

چون من تمام راه در حال خوردن بودم، به به، به به!! (با تلفظ مناسب لطفا)

4) و من فهميدم که بهترين خواهر و برادرو مادر و پدر دنيا نصيب من شده!!! خدايا شکرت..

5) و در آخر هم چيزي فهميدم که مطمئنم شما نميدونيد...اينکه يه تور مسافرتي داريم که با نام
"تور طبيعت گردي" هست اما کار اصليش ملتو ميبره تو باغ خارج شهر، واسشون آهنگو پذيراييو ...
ميذاره و در نهايت ميگه:
بــــــــــــــــرو حــــــــــالــــــــشو بـــــــــــبـــــــــــــر!!!!!!!!!!

البته یه کم سیاهش کردم .. روز بودااا!


نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه 1387/05/08 ساعت 16:24 | لینک ثابت |

سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري 

 هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو

ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد

نوشته شده توسط ستاره در پنجشنبه 1387/05/03 ساعت 13:7 | لینک ثابت |

صبح شده.
طرفاي ساعت 6.
بابايي بالا سر تختمه.
تازه مي خواد دهنشو باز کنه که منو بيدار کنه.
ولي من بيدار بودم.
کلاس دارم، کلاس فيزيک.( يا کلاس دردسر يا مرکز کوفت کردن تابستون..)
تقريبا نيم ساعت تو راهم تا برسم مدرسه.
اول صبحي ملت هنوز چشاشون وا نشده آدمو يه جوري نيگا ميکنن که به خودت شک ميکني
دُم در آوردي يا شاخ يا بس که اين مملکتو تحمل کردي گوشات دراز شده از مقنعه زده بيرون..
ميرسم مدرسه ميبينم بچه هاي کلاسمون با يه توپ پلاستيکي که تو حياط مدرسه بوده دارن به قول خودشون گل کوچيک بازي ميکنن!
الان بهت ميگم چرا؟(علامت سوال بالا سرتو از اينجا ميتونم ببينم)
طبق معمول معلم نيومده!!
در اين حالت بچه محلا ميگن:"اسکول شديم"
ولي خداييش اون گل کوچيکه خيلي توپ بودا....
بعد از نيم ساعت مامور کوفت کردن تابستون تشريف آوردن مدرسه!!
خواب مونده بود
از قيافش تابلو بود
(تو کلاس اتفاق خاصي نيوفتاد برا همين سانسورش ميکنم...گرچه خلاف قوانينه..معمولا تو کشور ما که هر جا که اتفاق خاصي ميفته سانسور ميشه)
اصولا باید تا ساعت 10 تو مدرسه میموندیم ولی با همکاری بچه های کلاس ساعت 9:15 کلاسو پیچوندیم!!
سحر از سر کار ساعت 5 یا 6 بعد از ظهر میرسه خونه و طبق معمول بسیار عبوس و بد اخلاق
من نمیدونم چرا با منو مامانیو بابایی این طوریه
اون وقت تا سام میرسه خونه انگار به .... تیتاپ داده باشی
اینقدر خوش اخلاق میشه!!
!!!!!!!!!!!!!
وااااااااااااااااااااااااااااااااااای
 از دست این خاموشیها
بیخیال
دیگه حسش نمیاد بنویسم
بازم برق رفت
و به قول مامانی:
  "و این تکرار , تکرار است." 

 

نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه 1387/05/02 ساعت 1:31 | لینک ثابت |

اسم من ستاره است.اول با معرفی خودم شروع می کنم:
من فرزند چهارم یه خانواده ی شش نفره هستم. خانواده ی من :
مامان، بابا، ساحل، سحر، سام و خودم ستاره
مامان من خیلی مهربون، دلسوز، پرتلاش است. ولی یه موقع هایی هم از کارای خونه و کارای دیگه خسته میشه و خدانیاره اون روزو که مامان شروع کنه به گله کردن از مشکلاتش...
مشکلات خواجه حافظ شیرازی رو هم میاره
 به مشکلات خودش ربط میده
 تحویل بابام میده....

بابام آدم تمدن پذیر، تقریبا صبور، دقیق، کاردان، گاهی لجباز و مهربونه. بابام یه سری از افکارشو از سی سال پیش نگه داشته و این موضوع گاهی برای ما مشکلات درست میکنه.
اگه بابام بگه مرغ یه پا داره
شما خودتو بزن به سقف
حرف بابام همونه
مرغ یه پا داره

ساحل و بقیه رو اگر استقبال از وب خوب بود میذارم
تا بعد
بای بای

نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 21:37 | لینک ثابت |

دفتر من نه ورق داره
نه قفل داره
نه خط آبی داره
دفتر من حرفای نا گفته داره
دفتر من گاهی تو دلش غصه داره
دفتر من یه دریا دل داره
یه آسمون پرنده
گاهی با پرندهاش پرواز میکنه
گاهی غرغر میکنه
گاهی خودشو نابود میکنه
به امید پرواز با پرندگان دفتر من


سلام
از این به بعد گاهی میامو ....

 

نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه 1387/04/30 ساعت 16:42 | لینک ثابت

Copyright (C) 2008, http://daftare-khat-khati.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20